مرگ
از مرگ خیلی کم نوشته اند. چون می ترسیدند یا...؟ مرگ قشنگ یا تلخ؟ یه حالته یا رویداد؟. پرسشهای کودکانه راه به جایی نمی برد که خود آغازگر پرسشی دیگر است.
اما مرگ فرمان می دهد که برویم و بایستیم و تلاش کنیم و بنوشیم و بپوشیم و خوش باشیم و عرق بریزیم در پی نانی! این را باور نمی کردم اما امروز می دانم که اگر من و تو برمی خیزیم و در جست جوی نانی عرق می ریزیم و شب را روز و روز را شب می کنیم فقط و فقط به خاطر حضور تکان دهنده مرگ است ، نه عشق به حیات! این مرگ است که از پنهان ترین زوایای روح ما سر برمی آورد و می گوید برخیز وگرنه تو را شکار خواهم کرد....
از چه می ترسیم؟
ریزش آوار ؟
یا از آن تصویر نابینای بر دیوار؟
وحشت ما از سقوط کهکشانها نیست
از هبوط عشق
در غروب بی سرانجام خیابان هاست
ما پر از دردیم
در حصار خویش
بی امان در جست و جوی هیچ می گردیم
ما به دنبال سراب زندگی
در ابتدای راه
افتادیم
از هیاهوی عروسک های خون آلود
ترسیدیم
ترس را با ضربه های سکه خواباندیم
سکه ها را کاغذی کردیم و با انبوه کاغذهای رنگارنگ
بی حضور خویش
در ذهن خیابان
راه افتادیم......
(با نگاهی به مرگ خویش بیندیش نوشته سعید یوسفنیا)


