مرگ

من مرگ اندیش نیستم اما به اقتضای انسان بودن به مرگ فکر می کنم. در اسطوره ها هست که سیزیف به خاطر اینکه مرگ را فریب داد محکوم به این که سنگی را از تپه ای بالا ببره و به پایین پرتاب کند و دوباره و دوباره... او به عبث بودن محکوم شد.

از مرگ خیلی کم نوشته اند. چون می ترسیدند یا...؟ مرگ قشنگ یا تلخ؟ یه حالته یا رویداد؟. پرسشهای کودکانه راه به جایی نمی برد که خود آغازگر پرسشی دیگر است.

اما مرگ فرمان می دهد که برویم و بایستیم و تلاش کنیم و بنوشیم و بپوشیم و خوش باشیم و عرق بریزیم در پی نانی! این را باور نمی کردم اما امروز می دانم که اگر من و تو برمی خیزیم و در جست جوی نانی عرق می ریزیم و شب را روز و روز را شب می کنیم فقط و فقط به خاطر حضور تکان دهنده مرگ است ، نه عشق به حیات! این مرگ است که از پنهان ترین زوایای روح ما سر برمی آورد و می گوید برخیز وگرنه تو را شکار خواهم کرد....

از چه می ترسیم؟

ریزش آوار ؟

یا از آن تصویر نابینای بر دیوار؟

وحشت ما از سقوط کهکشانها نیست

از هبوط عشق

در غروب بی سرانجام خیابان هاست

ما پر از دردیم

در حصار خویش

بی امان در جست و جوی هیچ می گردیم

ما به دنبال سراب زندگی

در ابتدای راه

افتادیم

از هیاهوی عروسک های خون آلود

ترسیدیم

ترس را با ضربه های سکه خواباندیم

سکه ها را کاغذی کردیم و با انبوه کاغذهای رنگارنگ

بی حضور خویش

در ذهن خیابان

راه افتادیم......

                                                         (با نگاهی به مرگ خویش بیندیش نوشته سعید یوسفنیا) 

شنیدن

بورخس داستانهای زیبای زیادی داره. یکی از د استانهاش به اسم جاودانه بر خلاف داستانهای معمول دیگر است چون از بعد از جاودانه شدن انسان می گه. در تمام داستانهای دیگر اومده که آدمی به دنبال جاودانگی میره و یا بهش می رسه یا در تاریکی گم میشه (اسکندر) و یا در این راه میمیره.

اما این داستان انسانهایی ست که به جاودانگی دست پیدا کردند و در شهری دور و سنگی زندگی می کنند. اما یه فرق بزرگی دارند آنها حرف نمیزنند نه اینکه مثل بربرها به زبان دست پیدا نکرده اند بلکه از زبان عبور کرده اند و در تفکر زندگی می کنند در تامل ناب...

دیشب برای چندمین بار این داستانو با حسرت خوندم... مردمی که حرف نمی زنند و فقط فکر می کنند... بعضی اوقات فکر می کنم کاش کر بودم و بعضی وقتا حرفهایی آدم میشنوه که نشتر به قلبشه حرفهایی که نه می تونه ببخشه نه فراموش کنه،

کاش در شهری زندگی می کردم که هیچ صدای وجود نداشت  

مشاهده و دریافت قالب

داستان کوتاه از بورخس

اشخاص قابل اعتماد روایت می کنند (اما خدا داناتر است) که در دوران قدیم پادشاهی در جزایر بابل زندگی می کرد که معماران و ساحران خود را گرد آورد و به آنان دستور داد هزار تویی چنان پیچیده و دقیق بسازند که داناترین افراد جرات ورود به آن را نداشته باشد و هر کس که قدم در آن بگذارد گم شود. احداث این بنا گناه بود زیرا تشویش و حیرت تنها در برابر خداوند شایسته است و ابدا تناسبی با انسان ندارد. مدتی بعد پادشاهی عرب به دربار او آمد و پادشاه بابل (برای اینکه ساده لوحی مهمانش را مسخره کند) او را به داخل هزار تو فرستاد و پادشاه عرب تا فرا رسیدن شب، تحقیر شده و خجالت زده، در آنجا سرگردان بود. آنگاه از خداوند یاری خواست و راه خروج را پیدا کرد. لب به هیچ شکوه ای نگشود، اما به پادشاه بابل گفت که در عربستان هزارتوی بهتری دارد و اگر خدا بخواهد روزی آن را به او نشان خواهد داد.

 سپس به عربستان بازگشت. فرماندهان و سرداران خود را گرد آورد و چنان پیروزمندانه امپراتوری بابل را به ویرانی کشید که قلعه ها را واژگون، سپاه را نابود و پادشاه را اسیر کرد. او را به پشت شتر تندرویی بست و به قلب صحرا برد. سه روز سواره رفتند و سپس گفت ای پادشاه زمان، جوهر و رمز دوران، در سرزمین بابل تو خواستی مرا در هزار تویی از مفرغ با پلکانها، دیوارها و درهای بیشمار  گم کنی. اکنون قادر متعال اراده کرده است که من هزار توی خودم را به تو نشان دهم که نه پلکانی برای بالا رفتن دارد، نه دری برای وارد شدن و نه دیواری که سد راه شود. او را از بند در آورد و در قلب صحرا  رها کرد. که در آنجا از گرسنگی و تشنگی جان داد.

افتخار بر آن که زنده جاوید است.

انسان

لحظه هایی تو زندگی وجود داره که مجبورت می کنه به هر چیزی که داری تکیه کنی مثل لحظه هایی که به اعماق وجود خودت می رسی و اون لحظه ای که نمی دونی باید ادامه بدی یا تسلیم بشی، هر کدوم که باشه اهمیتی نداره چون کار را به انتها نمی رسونه و این لحظه ای که تو تشخیص می دی واقعا کی هستی.

 خیلی به این قضیه فکر کردم که چرا تو وبلاگها تقریبا همه اسم مستعار دارند و تقریبا هیچ کس اسم واقعی خودشو نمی گذاره. بعد گفتم تو دنیای مجازی حتما اسمها و آدمها هم باید مجازی بشن و میشن یکی دیگه یا میشن اونی که دوست دارن باشن و این جواب شد اول سوالهای ناتموم من..... این یکی دیگه شدن خود خویشتن شدنه یا یکی دیگه شدن (نمی دونم منظورمو رسوندم یا نه). یعنی تو دنیای واقعی هم اگر می شد ما همین کارو می کردیدم؟ اسمهامونو عوض می کردیم؟ میشدیم یکی دیگه؟ دنیای واقعی خیلی تلخه... اما همه چیزش فانیه و تنها خوبیش فقط یک جیزه و اون مطلق نبودنشه، همیشه در تغییر و صیرورت... Photo-skin_ir-Light(12).jpg

و تو این دنیا فقط و فقط خدا مطلق. Photo-skin_ir-Light260.jpg

روز هفتم

وخدا در روز هفتم عشق را آفرید. بافته شده از تمامی حواس، اجتماع نقیضین. سربلند، پرغرور، آزاد و مطمئن... وقتی عشق جایی میرود همه جیز را می برد و وقتی از آنجا میرود فقط یک چیز جا می گذارد. بودنش گذار نیست هم موهبته و هم مصیبت و شاید گاهی اوقات ظالم.

اما عشق در روز هفتم یک همزاد داشت همزادی کاملا برعکس، منطق. می گویند هر چیزی متضاد خودش را در خودش پرورش می دهد و به همین علت منطق هم آفریده روز هفتم شد و ساخته شده از اسطوره چارچوب.اما برای این دو مخلوق جایگاه شایسته ای نبود

تا زمانی که خداوند انسان را خلق کرد و تنها موجودی که شایسته آفریدگان روز هفتم بود. از آن روز به بعد بین فرمانروای قلب و مالک ذهن قسمی یاد شد برای دشمنی همیشگی و همیشه با هم جنگیدند و جنگیدند... اما شاید خدا عشق را بیشتر دوست داشته باشه.....hoto-Skin_ir-Autumn-New11.jpg

کلمه

حرف زدن خیلی راحته ، خوندن خیلی راحته، دیدن شنیدن... اما به نوشتن که می رسی می مونی همش میگی چی بنویسم؟ همش می خوای حرفای بزرگ بزرگ بنویسی (من که اینطوریم) شاید به این خاطر با کلمات راحت نیستیم چون هم هستن هم نیستن یکم مرموزن کلماتو می شه دوست داشت اما من فکر کردنو بیشتر دوست دارم.

در داستانها اومده برومته عاشق انسانها بود و البته بیشتر عاشق آگاهی و دانستن و چون خدایان همه جیز را می دانستند او دانستن را به انسانها هدیه داد اما برای این گناه عقوبت سختی کشید... البته در ادبیات ما هم دانستن رنج و عذاب است و آن که بیشتر می داند عذاب بیشتر هم می کشد. راستی اون سیبی که حوا خورد دانش بود یا عشق.؟ بس چرا سیب میوه عشق شد و انگور میوه آگاهی؟

میخوام یه سوال ازتون ببرسم

هیچ موجودی کبوتر به دنیا نمی آید که بعد مبدل به کرکس شود تنها انسان کبوتر به دنیا می آید  تدریجا مبدل به کرکس می شود... چرا؟ چرا انسان کرکس میشود؟   

دیدار اول

اندیشیدن فراموش کردن تفاوت ها ست و کلی کردن تجرید