اضطراب
او را مردی آفرید و از خاطره محرومش کرد
مرد بی کودکی بی گذشته
(بی اشک و بی لبخند)
مردی بیرون آمده از هیچ
حوا از خواب آدم بیرون شد پهلوی او بیدار شد که
خدا می خواست زنی بچگی نکرده
رشد بلوغ تنش را ندیده باشد
( آدم زایش اضطراب، ادموند ژابه ترجمه کیوان طهماسبیان)
.... و انسان زاده اضطراب شد. اولین واکنش به این اضطراب گریه. دومین واکنش پناه بردن به یک آغوش امن، مادر. و کم کم دیدن جهان. اول می بینی بعد حس می کنی و هر سختی و بی رحمی خدشه ای است روی روحت...
اونوقت که گریه می کنی می گن دیگه بزرگ شدی، خجالت بکش، محکم باش، قوی باش، باست،و می فهمی محکم و قوی بودن یعنی بی رحم بودن چون وقتی ضرب بزنی ضربه نمی خوری
و شروع می کنی به لبخند زدن و پشت یک نقاب قایم می شی و در بالماسکه بزرگترهها شرکت می کنی و مرتب می گی متشکرم، خواهش می کنم.....
اما هیچوقت خودتو نمی بخشی و هر روز در دریایی از اضطراب غرق می شی و فراموش می کنی اشک را چون
گرگها گریه نمی کنند

